تبليغاتX
خاطرات یک عاشق....

خاطرات یک عاشق....

خاطرات و تجربه هاي عاشقي و مطالب متنوع

ای بهتر....

اگر دنياي ما دنياي سنگ است
 
بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است
 
اگر دنياي ما دنياي درد است
 
بدان عاشق شدن از بحررنج است
 
 اگر عاشق شدن پس يک گناه است
 
دل عاشق شکستن صد گناه است 

 

 

سرشت باران
 
 
زندگي،يك لبخند،يك احساس

در نگاهي روشن

ازفراسوي افق،تا ته آينه هاست

زندگي

باصداقت،باشوق

با تپشهاي دو نبض عاشق

همدل و همراه است

زندگي بركه اي از شاديهاست

كه چنان معني زيباي شفق،بي همتاست

ودر اين بركه نور ،ماهي قرمز عشق

باسرشت باران ،هم بازي،هم پيماست

 

«گنـــــــــــــــاه»
 
گنه کردم گناهی پر زلذت

در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه جوی و آهنین بود
 
درآن خلوتگه تاریک و خاموش

نگه کردم به چشمان پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش
 
درآن خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان درکناراو نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت

ز اندوه و دل دیوانه رستم
 
فرو خواندم به گوشش قصّه عشق

ترا می خواهم ای جانانه من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا ای عاشق دیوانه مست
 
هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم

به روی سینه اش مستانه لرزید
 
گنه کردم گناهی پر زلذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم

درآن خلوتگه تاریک و خاموش
 

«فروغ فرخزاد»

به امیدی که باشم در نگاهتان

به آن روزی که باشم در کنارتان

«سحر»

۰

۰

۰

۰

ای بهتر....

ای بهتر....

ای بهتر....

ای بهتر....

:

:

:

:

آنقدر از مقابل چشمان تو رد شدم                         تا عاقبت ستاره شناسي بلشدم

منظومه اي برابر چشمم گشوده شد                     آن شب كه از كنار تو آرام رد شدم

گم بودم و از نگاه تمام ستارگان                            تا اينكه با دو چشم سياهت رصد شدم

ديدم تو را در آينه و مثل آينه                                  من هم دچار از تو چه پنهان حسد شدم

شايد به حكم جاذبه شايد به جرم عشق                در عمق چشم هاي تو حبس ابد شدم

شاعر شدم همان كس كه تو را خوب مي سرود      مثل كسي كه مثل خودش مي شود شدمد

شعر از سيد حسين ميرخليلي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 17:8  توسط siavash  | 

ایمان داریم؟؟

 

 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را

آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده

نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها

پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه

 چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط

همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد

زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله

طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از

 سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا

كمكم كن !


ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟
- نجاتم بده خدای من!


- آيا به من ايمان داري؟


- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام


- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!


كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع

گفت:

خدايا نمي‌توانم


خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟


كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم


روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي

 

به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 17:15  توسط siavash  | 

و خداوند خر را آفرید....

 خدا خر را آفرید....

و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

و خدا سگ را آفرید
و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

و خدا میمون را آفرید
و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 17:8  توسط siavash  | 

يك سبد كال

يك سبد آرزوي كال....

 

يك سبد آرزوي كال....

 
يك سبد آرزوي كال....
يك سبد آرزوي كال....
يك سبد آرزوي كال....
يك سبد آرزوي كال....
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:24  توسط siavash  | 

چکاوک

کجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدکم
پشتِ کدوم سَد سکوت پر ميکشي چکاوکم
چرا بمن شک ميکني منکه منم براي تو
لبريزم ازعشق تو و سرشارم ازهواي تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
*  *
  *
گريه نمي کنم نرو، آه نمي کشم بشين
حرف نميزنم بمون، بُغض نمي کنم ببين
*  *  *
سفرنکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهيهء اين سفرنشو
نزار که عشق منو تو اينجا به آخربرسه
بري تو و مرگ من از رفتنه تو سربرسه
*  *
  *
گريه نمي کنم نرو، آه نمي کشم بشين
حرف نميزنم بمون، بُغض نمي کنم ببين
*  *
  *
نوازشم کن و ببين عشق ميريزه از صدام
صدام کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانه هام
اگرچه من بچشم تو کمم قديمي ام گُمم
آتشفشان عشقمو درياي پُرازتلاطُمم
*  *
  *
گريه نمي کنم نرو، آه نمي کشم بشين
حرف نميزنم بمون، بُغض نمي کنم ببين

 

 

 

تا دنیا دنیاس هیچ صدایی مثل صدای

داریوش

و

گوگوش

بوجود نمی آید

!...................!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 15:25  توسط siavash  | 

 سلام مخصوص     امروز به دوستداران صدای سیاوش قمیشی

تنها صداست که می ماند  ....

تنها صداست که می ماند  ....

تنها صداست که می ماند  ....

 

تنها صداست که می ماند  ....

تنها صداست که می ماند  ....

 

تنها صداست که می ماند  ....

تنها صداست که می ماند  ....                 تنها صداست که می ماند  ....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 15:55  توسط siavash  | 

آرزوی محال

 

انتظار بیهوده ایست تو را از خود داشتن

....  ....  ....  ....  ....  ....  ....  .... 

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تو را کاش می دیدم

روی خندان تو را....

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 8:54  توسط siavash  | 

مهربانی غم....

مهربانی  غم....

 

 

مهربانی غم....

مهربانی غم....

مهربانی غم....

مهربانی غم....  . . . .    . . . .    . . . .    . . . .

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 8:46  توسط siavash  | 

دوستت دارم با صدای آهسته

....

بيا اين ترانه از تو باشه                  
صداي هر ترانه نام تو باشه
نگاه كن به چشمام شب تار
اين سكوت بي صدا
نرفته اين ستاره از شب من
غروب لحظه ها دلگير دلگير
ترانه ها نشد به زيبايي قلب ساده تو
بيا تو كه در قلب من جاوداني
تويي كه از هر شعرم به من نزد يكتري
درياي نگاهت هميشه در من مي ماند
تقديم به بهترين صداي لحظه هاي تاريكي   ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:49  توسط siavash  | 

دلم تنگه....

دلم خیلی برایش تنگ شده  ....

دلم خیلی برایش تنگ شده ....

دلم خیلی برایش تنگ شده....

دلم خیلی برایش تنگ شده....

دلم خیلی برایش تنگ شده....

دلم خیلی برایش تنگ شده....

....  ....  ....  ....  ....  .... ....  ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 17:24  توسط siavash  | 

پرواز

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 16:55  توسط siavash  | 

خیره.... ....

 

دوستت دارم به توان ابدیت....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 10:41  توسط siavash  | 

با دست بسته هم میتوان عاشق بود

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 10:15  توسط siavash  | 

به دنبال چه ....؟

Step

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 10:4  توسط siavash  | 

انتظار بیهوده

1000مرتبه 900جمله عاشقانه را در 800 جاي مختلف به 700 زبان پيش 600 نفر مطرح كردم 500نفر آنها 400جمله را به 300زبان در 200 برگ ترجمه كردند 100بار براي تو در 90 روز ، روزي 80 دقيقه 70 جمله را 60 بار در 50 روز ، روزي 40 مرتبه برايت تكرار كردم30 تا از جمله ها را آموختي پس از 20 دقيقه 10 بار از تو سوال كردم 9 دفعه ازت خواهش كردم جواب بدي 8 مرتبه به 7 سوال 6 جواب دادي در فاصله 5 روز ، روزي 4 مرتبه تو را به سينما دعوت كردم 3 بار از تو سوال كردم 2 ساعت از تو خواهش كردم 1 بار بگويي : (( دوستت دارم ))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:28  توسط siavash  | 

تنها تو بدان این را....

           

ام

...من

 مناجات درختان را هنگام سحر

 رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در ريشه ي كوه

 ‌ صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاينده هستي را در گندم زار

‌گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را مي شنوم

  مي بينم

‌ من به اين جمله نمي انديشم !

به تو مي انديشم .

اي سراپا همه خوبي                     تك وتنها به تو مي انديشم .

همه وقت       همه جا     ‌ من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم .

تو بدان اين را 

 تنها تو بدان

تو بيا

‌تو بمان با من     تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

من فداي تو              به جاي همه گلها تو بخند

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز

ريسماني كن از آن موي دراز     تو بگير              تو ببندا

تو بخواه  

 پاسخ چلچله ها را     تو بگو

  قصه ابر هوا را    تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در رگ ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس   از   جرعه ي جانم باقي است

<<آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش>>

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:12  توسط siavash  | 

شکفتن در مه

 بدون شرح  ....     ....     ....    ....    ....    ....      ....    .... از عاشقی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 10:48  توسط siavash  | 

انتظار

     انتظار....       ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:37  توسط siavash  | 

دست از جان شسته

بی تفاو تی هم  عالمی داره میگی نه امتحان کن!!!!

شوخی کردم  نری جلو قطار اینا همش فیلمه و دروغ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 9:23  توسط siavash  | 

افسون ....

یه روز یه پسره نابینایی تو این دنیای نامرد زندگی می کرد...

پسره دوست دختری داشت که خیلی عاشقش بود...

پسره خیلی دلش می خواست بینا بشه تا دوست دخترش رو ببینه!

یه روز یک نفر پیدا شد تاچشماش رو هدیه کنه...

وقتی پسره بینا شد دید که دوست دخترش نابیناست!

بهش گفت دیگه دوستت ندارم برو!

دوست دخترش رفت و لبخند تلخی زد و گفت:

                                                            " حداقل مراقب چشمام باش" !!!

eyes

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:10  توسط siavash  | 

جایی که گفته ها سکوت میکنند

کاش میدانستم چیست آنچه از چشمت تا عمق وجودم جاری است....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 14:17  توسط siavash  | 

عاشقانه

....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:53  توسط siavash  | 

زيبايي شناسي

روز اول گل سرخي برايم آوردي

 گفتي

براي هميشه دوستت دارم

روز دوم گل زردي برايم آوردي

 گفتي

دوستت ندارم

 روز سوم گل سفيدي برايم آوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي مرا ببخش.

فقط يک شوخي بود ....

فقط يک شوخي بود ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 9:39  توسط siavash  | 

اي کساني كه با چراغ هاي خاموش چت ميکنيد....

 به راستي که خداوند شما را رسوا خواهد کرد....

(آیه ۴۴) سوره یاهو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 17:13  توسط siavash  | 

 همیشه یه چیزایی هست که آدم نمی تونه پیش هر کسی به زبون بیاردشون .                

راستش اگه هم نگه داره تو دلش مثل یه غده می مونه و هرزگاهی این غده تبدیل به یه بغض بزرگ تو گلوش می شه و بدجوری میترکه ....

 آدما همیشه به هم احتیاج دارن احتیاج به یه هم صحبت یه رفیق یه هم دل. خیلی واسشون مهمه وقتی که خیلی غصه دارن و دلشون می خواد دردودل کنن هر چی به اطراف نگاه می کنن حتی یه نفر نیست که به درد و دلشون گوش کنه آره یه دوست خوب اونیه که وقتی هیچکس پیشت نیست از راه می رسه و دستتو می گیره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 17:4  توسط siavash  | 

می بندم این دو چشم پرآتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

از شعله نگاه پریشانش

ای رهروان خسته جه می جویید

در این غروب سرد ز احوالش

او شعله  رمیده خورشید است

بیهوده می دوید به دنبالش

باید شراب بوسه بیاشامد

از ساغر لبان فریبایی

مستانه سر گذارد و آرامد

بر تکیه گاه سینه زیبایی

ای آرزوی تشنه به گرد او

بیهوده تار عمر چه میبندی؟

روزی رسد که خسته و وامانده

بر این تلاش بیهده می خندی

آتش زنم به خرمن امیدت

با شعله های حسرت و ناکامی

ای قلب فتنه جوی گنه کرده

شاید دمی زفتنه بیارامی

می بندمت به بند  گران غم

تا سوی او دکر نکنی پرواز

ای مرغ دل که خسته و بیتابی

دمساز باش با غم او دمساز....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 13:48  توسط siavash  | 

مقدمه

باسلام

 من سیاوش هستم و امروز وبلاگم ثبت کردم امید وارم بتوانم لحظات خوبی را برای شما

فراهم کنم  .

خواهشمندم  مرا از نظرات خودتان بی بهره نگذارید .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:23  توسط siavash  |